حرفهای خواندنی ملی پوشی که معتاد شد

تبلیغات

اعتیاد

وبلاگ-کد لوگو و بنر

حرفهای خواندنی ملی پوشی که معتاد شد

 

 
ورزشی  - نخبه های ورزش همیشه قرار نیست در برج های براق و گرانقیمت میزبانمان باشند. زندگی روی این زمین گرد، بالا و پایین زیاد دارد. اوج و فرودهایش فراوانند، پس گاهی لازم است، کمربندی های جنوب شهر را بچرخانیم و سر از یک کمپ ترک اعتیاد در بیاوریم. 
 
 

 

 

به گزارش برترین ها مجله تماشاگر در یک مصاحبه مفصل و

3ساعته با

«مهدی فنونی زاده»

در کمپ ترک اعتیاد صالح آباد به بررسی تمام فراز و فرودهای زندگی عجیب و غریب او پرداخته است. متن کامل این مصاحبه پیش روی شماست:

نخبه های ورزش همیشه قرار نیست در برج های براق و گرانقیمت میزبانمان باشند. زندگی روی این زمین گرد، بالا و پایین زیاد دارد. اوج و فرودهایش فراوانند، پس گاهی لازم است به جای اتوبان های صدر پایتخت، کمربندی های جنوب شهر را بچرخانیم و سر از یک کمپ ترک اعتیاد در بیاوریم. تا از مهدی فنونی زاده - شوتزن بی رحم و وحشتناکی که دروازه الدعایه را از چهار فرسخی باز می کرد - بپرسیم آبی پیجی هفت دوران اوجش را کجای این کمپ جاساز کرده است.گاهی برای رصد کردن یک زندگی باید تا حوالی بهشت زهرا رفت. تا صالح آباد.

قرار گفتگو را شب قبل، تلفنی با مهدی فنونی زاده چک می کنیم. نشانی کمپ را که می پرسیم می گوید: «فرشاد عباسی بلده». عکاسمان را می گوید. عمو فرشاد قبلا برای عکاسی از یکی دو چهره دیگر هم این مسیر را رفته. پس روز مصاحبه راه می افتیم دنبال ماشین عموفرشاد. آزادگان، بزرگراه تهران - قم و ... را به ترتیب طی می کنیم و می رسیم پشت درب های بزرگ آهنی. اتاقک نگهبانی خالی است و فضای آن طرف میله ها هم سوت و کورتر از این حرف هاست که کسی را برای صدا زدن پیدا کنیم. چند دقیقه بعد یک 206 مشکلی سر می رسد و کنارمان می ایستد. پیداست به اندازه ما غریبه نیست (و با او می شودراه و چاه ورود را پیدا کرد. پیاده می شود و عینک دودی اش را برمی دارد. خود آقا مهدی است! می گوید: «رفته بودم مخابرات به کاری داشتم ...» بگو بخند و خاطره بازی را از همانجا شروع می کند تا برسیم به اتاق کوچکی در گوشه کمپ اتاقی که وسعتش بیشتر از 5، 6 متر نیست اما وقتی آقا مهدی 206 را روبرویش پارک می کند و کلید می اندازد به قفل می توان فهمید صاحب این اتفاق اختصاصی باید از میهمان های ویژه کمپ باشد.


آقا مهدی؛ اگر درست یادمان مانده باشد 4 سال قبل بود که دوا درمان کردی و چند ماه بعد هم صحیح و سلامت آمدی دفتر ما. مصاحبه ات هست. ادامه قصه را خودت بگو. چطور شد که دوباره دچار شدی؟



- بله. آذر 88 بود. حدود یک سال پاک بودم بعد کم کم مصرف های گهگاهی شروع شدو گریز می زدم. توی این یک سال اخیر هم که دیگر «گریز» تبدیل شد به «یک ریز»!

خب دلیلش چی بود؟



- در آن مقطع نیاز به حمایت داشتم ولی کسی حمایتم نکرد باید دستمان را می گرفتند اما ولمان کردند...

اینطورها هم نبود که اصلا حمایت نکنند. خاطرمان هست که مدیرعامل وقت پرسپولیس امکاناتی در اختیارتان گذاشت و حتی مسئولیت اداره یک ورزشگاه را به شما سپردند.



- حبیب کاشانی 500 هزار تومان کمک نقدی به من کرد و آن ورزشگاهی هم که می گویید داستان پیچیده ای داشت. آنجا قرار بود واگذار شود به بخش خصوصی که اولویت هم خودمان بودیم.گفتن اینجا را بچرخانی ماهیانه 4 میلیون درآمددارد که حدود 3 میلیون اش هزینه می شود و یک میلیون می ماند برای خودت اما بلافاصله آمدند کنتور آب و برق و گاز وصل کردند و با این شرایط نمی شد از پس هزینه هایش برآمد. یک سال ورزشی بود که 50، 60 تا از این لامپ های پرمصرف داشت. ما باید 6 نفر را استخدام می کردیم کنتور برق را نگهدارند که نچرخد! خلاصه صرف نمی کرد.

عجب! از نظر ورزشی هم گویا از عزلت درآمده بودی و برگشته بودی به جمع پیشکسوتان استقلال؟



- بله، در همان چنده ماه با پیشکسوتان استقلال تمرین می کردم و 10، 11 تا بازی هم انجام دادیم. به عسلویه و امیدیه و خوی و ... سفر کردیم.

پس شرایط بدی هم نبوده آقا مهدی. بالاخره یک دست هایی دستت را گرفته بودند. قبول نداری که خودت هم اشتباه کردی؟



- خب شما خودتان مگر اشتباه نمی کنید؟! هر کسی اشتباه می کند، ما هماشتباه کردیم. حالا اشتباه من کمی بزرگتر بود. ما که معصوم نیستیم. البته می گویند«لغزش» برای معتاد سکوی پرتاب است.

ترسمان از این است که هی بایستی روی این سکو و هی پرتاب شوی به ناکجا!



- (با خنده) نه. فقط اولین لغزش، سکوی پرتاب است. اگر طوطی وار تکرار شود که دیگر تبدیل به عادت می شود. این اشتباه باید آخرین اشتباهم باشد، به خاطر همین تصمیم گرفتم حداقل یک سال در کمپ بمانم تا محکم و مسلح بروم بیرون. به اصطلاح آنقدر می مانم تا پیمانه ام پر شود.

توی این مدت خانواده تان چکار می کنند؟ همسر، بچه ها، درباره این شرایط چه می گویند؟



- خانواده هم هستندبرای خودشان. چیز خاصی که نمی گویند ... الان خوشحالند. دوتا دختر دارم و یک پسر. پسر 22 ساله ام، سوم محرم که من آمدم اینجا، شب بعدش رفت عزاداری نذر کرده بود که اگر من دوباره سالم شوم سینه بزند. الان هم هرازگاهی بهشان سر می زنم. مسئولان کمپ هوایم را دارند، گاهی می روم پیش بچه ها و برمی گردم.

توی همین دو ماه که مجددا آمدی دنبال بهبودی چند بار گزارش ات رفته روی آنتن تلویزیون. از پارازیت گرفته تا برنامه 90. هیچ ابایی نداری از اینکه حال و روزت برای همه آشکار می شود؟



- بله. داود عابدی آمد و یک گزارش برای پارازیت گرفت. برای 90 هم آقای فروزان (گزارشگر برنامه) با علی لطیفی هماهنگ کرده بود که بیایند. علی شوری هم به من گفت و خلاصه آمدند گزارش گرفتند رفتند. از من خواستند من هم قبول کردم.

 

منظور این است که تا وقتی یادمان می آید، بیماران اعتیاد - چه در زمان مصرف چه بعد از درمان -سعی می کردند بیماری خودشان را پنهان کنند. کمی عجیب نیست که در پربیننده ترین برنامه های تلویزیون جلوی دوربین می ایستید و همه مردم را باخبر می کنید؟



- (قبل از اینکه فنونی زاده به این سوال پاسخ بدهد یکی از اهالی کمپ گوشزد می کند که این اقرار به بیماری، نشانه شهامت است و آقا مهدی با این کار شهامتش را نشان داده...) همان روزی که دوربین 90 آمد خیلی از همدردهای ما که اینجا بستری هستند از دیده شدن فرار می کردند اما من فکر کردم با این کار می توانم به امثال خودم هشدار بدهم که خطر در کنمین آنها هم هست. که مثل من از غرورشان لطمه نخورند. یک زمانی فکر می کردم چون من مهدی فنونی زاده ام، چون ورزشکار تیم ملی بودم هیچ وقت گرفتار نمی شوم اما شدم. حالا سرگذشت من می تواند برای ورزشکارها در هر رشته ای که هستند مایه عبرت باشدو باعث شود بیشتر مراقب خودشان باشند. البته یک دلیل دیگر هم دارم. با این رسانه ای شدن، در واقع یک عهد محکم برای خودم درست کردم. با این حرف هایی که به همه زدم دیگر روی این را ندارم که دوباره لغزش کنم و سراغ مواد بروم.

ولی دفعه قبل هم همین کار را کرده بودی. مصاحبه 3 سال پیش ات با یک سرچ ساده قابل دسترسی است؛ گفتی دیگران از اعتیادشان حرف نمی زنند چون دوباره می خواهند سراغ مواد بروند اما من همه چیز را می گویم چون دیگر قرار نیست برگردم!



- خب ... دفعه قبل این آگاهی را نداشتم. الان نسبت به بیماری امآگاهی پیدا کردم. این لغزش برایم تجربه بزرگی شد. این بار همه حواسم را جمع می کنم چون دیگر قرار نیست برگردم. اگر هم برگشتم دیگر اینجا برنمی گردم. دیگر باید برای خودم کفن بخرم و بروم بهشت زهرا!

خدا نکند آقا مهدی. ما هم آرزو می کنیم این بار برای همیشه درمان شوی ولی موضوع این است که گاهی احساس می شود داری با توسل به درد و بیماری برای خودت «توجه» می خری!



- نه، من دنبال شهرت و دیده شدن نیستم. همین حالا با اینکه 15 سال است فوتبال را کنار گذاشته ام نصف مردم مرا می شناسند. مثلا وقتی وارتد رستوران می شوم اگر 50 نفر نشسته باشند اقلا 20 نفرشان مرا یادشان می آید. من نیازی به کسب شهرت ندارم.

نه، نه، بحث مان شهرت نیست. بحث این است که انگار هر دفعه می خواهی به گوش مسئولان برسانی مهدی فنونی زاده در حال بهبودی است و نیاز به کمک دارد! راستی حالا که بحث شهرت شد، وقتی وارد اینجا شدی بیمارها چقدر شما را می شناختند؟



- خیلی. اغلب شان من را شناخته بودند.

برخوردشان چطور بود؟ مخصوصا بار اول که آمدی و همه از بیماری ات بی خبر بودند، چه می گفتند؟



- دورم را می گرفتند و می پرسیدند «شما چرا؟» من هم می گفتم «خب شما چرا؟!» گفتم ما که فرقی با هم نداریم. شما پدر و مادر دارید من هم دارم. شما انسانید، من هم هستم. اصلا احساس تفاوت نمی کردم و برای اینکه آنها هم احساس نکنند کنار بقیه طبق همان برنامه و غذا و خواب و بیداری زندگی می کردم. بهشان می گفتم ما همه مثل همیم، فقط من یک هنری داشتم که آن هم مربوط به یک دورانی بود و تمام شد.

خب همین؛ اگر قبول داری یک دورانی بوده و تمام شده، دیگر گفتن این که دفعه قبل برگشتم و حمایتم نکردند بی معناست. اگر اینجا شرایطت با همه مساوی است، بیرون از اینجا هم باید مساوی باشد. اگر شما باید از جایی حمایت شوی تا خوب بمانی، پس تمام اینها باید حمایت شوند.



- بله، باید بشوند. این بیماران وقتی از مواد پاک می شوند، از هر کار و حرفه ای شش نخود بلدند! فقط باید دوباره شانس کار و زندگی به دست بیاورند. دولت و شهرداری باید زیر پر و بالشان را بگیرد. حالا ریز یا درشت، هر کسی در اندازه و جایگاه خودش.

جایگاه شما کجاست؟ به نظر خودت کجای این اجتماع باید قرار بگیری که دوباره سرخوردگی و یأس و لغزش سراغت نیاید؟



- من 30 سال فوتبال بازی کرده ام و تا بالاترین سطح فوتبال کشور رفته ام. شما اگر در یک اداره هم 28-27 سال خدمت کنی با دو سال سربازی می شود 30 سال و بازنشسته آنجا محسوب می شوی. غیر از این است؟ حالا این فوتبال نباید بتواند با 30 سال سابقه آینده ما را تامین کند؟ من توقع زیادی ندارم. اگر بگویند بروم اداره تربیت بدنی را نظافت کنم و حقوق بگیرم، می روم. یعنی خیلی سخت است که امثال من را بفرستند توی زمین چمن و چند جوان و نوجوان را بدهند تا کاری را که بلدیم یادشان بدهیم؟

 

آقا مهدی؛ نگاه جامعه ما به «اعتیاد» بالا و پایین زیاد دارد انگار. یک زمانی آن را جرم می دانستند و حالا می گویند بیماری است. بعضی ها معتقدند فرد معتاد ناخواسته دچار این بیماری شده و خودش هیچ نقشی ندارد. در مقابل خیلی ها اعتقاد دارند تقصیر اصلی از خود معتاد بوده که با لذت جویی و تفریح کارش را به اینجا رسانده است. شما بعد از این همه تجربه نظرت چیست؟ معتاد، مقصر است یا قربانی؟



- از هر دو نمونه در میان معتادها داریم. بعضی ها قربانی اند و بی تقصیر، برخی دیگر خودشان مقصرند اما به نظر من در حال حاضر اکثر قریب به اتفاق معتادان جزو دسته اولند. یعنی قربانیانی هستندکه از شدت غم و غصه و مشکلات به مخدر پناه می برند. فقط 10 درصد از معتادان هستندکه از فرط دلخوشی و از سر تفریح می روند سراغ مواد.

شما جزو کدام دسته بودی؟



- جزو همان 90 درصد. آن 10 درصد در رفاه کامل زندگی می کنند، حتی برای تهیه مواد از خانه بیرون نمی روند. درست مثل سوپرمارکت، با یک تلفن تحویل شان می شود!

یعنی شما جزو قربانی ها و دردمندها بودی؟ اولین بار که مصرف کردی کی بود؟



- سال 77، درست همان سالی که فوتبال را کنار گذاشتم.

یعنی در دوران بازی اصلا از این حاشیه ها نداشتید؟



- اصلا.

اما بعضی از همدوره ای های شما دوران بازی هم اهل بخیه بودند، درست است؟



- بله، یک عده سیگار می کشیدند و بعضی ها هم تفریحی مواد می زدند ولی من حتی سیگار هم نمی کشیدم.

زمان شما بازیکنان دود و دمی بیشتر بودند یا حالا؟



- امروزی ها را که بین شان نیستم، نمی دانم.

زمان شما چقدر بودند؟ چند درصد؟



- آن موقع... حدود 20 درصد بازیکن ها سیگاری بودند.

یعنی مثلا از 22 بازکن تیم ملی چندتا؟



- 4، 5 نفر.

قلیان چطور؟ اینقدر که حالا قلیان مد شده آن روزها نبود، نه؟



- نه، کسی قلیان نمی کشید.

شما از نسلی هستید که پرویز دهداری به تیم ملی آورد و جزو همان تیم معروف او بودید. حضور 4، 5 ملی پوش سیگاری در تیمی که «معلم اخلاق» آن را هدایت می کرد عجیب نیست؟



- تا زمانی که پرویزخان بودند خبری از این صحبت ها نبود، بعد از آن شروع شد.

بعد از دهداری که مدت کوتاهی مهدی مناجاتی سرمربی بود و بعد تیم افتاد دست علی پروین! اینکه در اردوگاه سلطان 20 درصد سربازها سیگار بکشند هم تعجبش کمتر از آن یکی نیست!



- خب مربی بیچاره چه کار می تواند بکند؟ سیگار کشیدن دزدکی که کاری ندارد. دو سه دقیقه می روی یک گوشه می کشی، بعد هم یک آدامس می خوری و برمی گردی. البته برای بازی های آسیایی 1990 زمانی که وارد پکن شدیم، علی پروین بچه ها را جمع کرد و یک تذکر جدی به همه داد چون در دهکده بازی ها همه چیز بود. علی آقا بچه ها را جمع کرد و گفت بالاغیرتا به خاطر من، به خاطر مملکت، رعایت کنید چون اگر ما اینجا قهرمان شویم فوتبال مملکت یک تکانی می خورد که اتفاقا همینطور هم شد. بعد از قهرمانی 90 بود که اوضاع متحول شد و پول به سمت فوتبال آمد. خلاصه علی آقا گفت در این سفر خیلی مراعات کنید چون این قهرمانی به منزله دری است که اگر بازش کنید پشتش بهشت را می بینید.

 

آقا مهدی؛ وقتی ما را می بری به سال 90 و خاطره آن قهرمانی، یادمان می افتد آن تیم در تمام پست هایش غول هایی داشت که امروز داشتن 3 بازیکن در سطح آنها هم رویاست اما آن ستاره ها سرنوشت عجیبی پیدا کردند. اغلب شان! مجتبی محرمی، شاهین و شاهرخ، سیروس خدابیامرز، ناصر، شما ... انگار یک بشکه باروت بودید، آماده، هم برای آتش زدن رقبا، هم برای سوزاندن خودتان! چطور شد که همگی اینطور خاکسترنشین شدید؟



- ما نسل محرومی بودیم. در زمان بازی پول ندیدیم، بعد از بازنشستگی توجه! من سال 69 به عنوان بهترین بازیکن ایران آمدم استقلال، قراردادم 100 هزار تومان بود. تازه همان 100 هزار را هم چشمم درآمد تا گرفتم. 9 سال تیم ملی بازی کردم فقط یک جفت کفش به ما دادند. برای بازی ملی فدراسیون پول لباس نداشت، به ما گفتندهمان پیراهنی که 3 ماه در تمرین پوشیده بودید بشورید و برای مسابقه بپوشید! بعد از بازنشستگی هم یکهو اطرافمان خالی شد. دیگر کسی ما را نمی شناخت. هیچ کس به ما زنگ نمی زد.

این آخری که مختص نسل شما نیست. سرنوشت همه نسل هاست. فوتبالیست های امروز هم - به جز آن درصدکمی که در مربیگری و مدیریت موفق می شوند - باید قید این همه شهرت و توجه را بزنند و خارج از فوتبال دنبال آینده شان بگردند اما هیچ نسلی به اندازه شما تلفات نداد. کار شما مثل خودکشی دسته جمعی نهنگ ها بود!



- بعد از ما کم کم فوتبالیست ها پولدار شدند. بعد از بازنشستگی، کسی که پول داشته باشدمی تواند تفریحاتی بهتر از اعتیاد برای خودش پیدا کند. ما پول که نداشتیم هیچ، باید به پول های کلان نسل جدید هم نگاه می کردیم و حسرتش را می خوردیم. من همیشه حسرت این را می خورم که چرا 10 سال دیرتر به دنیا نیامدم. امیر قلعه نویی یک بار به من گفت اگر در این دوره بازی می کردی هر باشگاهی می رفتم می خریدمت 3 میلیارد تومن!

یعنی بازیکن های امروز را بعد از فوتبالشان پول نجات می دهد؟ ممکن نیست برعکس عمل کند و دستمایه انحرافشان شود؟



- چرا، ولی درصدش خیلی کمتر است. اینها اگر کج بروند، می روند جزو همان 10- درصد مرفه ای که حرفشان را زدیم. به هر حال ما قشر آسیب پذیری هستیم. این «ما» که می گویم یعنی ورزشکارها و هنرمندان.

سخت ترین روز زندگی ات چه روزی بود آقا مهدی؟



- روزی که در نیمه نهایی باشگاه های آسیا دقیقه 120 گل خوردیم و باختیم. با سایپا رفته بودیم نیمه نهایی، بازی در عربستان بود مقابل حریف کره ای. دقیقه 107 یک کاشته را امیر افتخاری قل داد و من با چپ زدم دو بار خورد زیر تاق دروازه و برگشت! بچه ها آمدند سمت من برای شادی گل اما به طرز عجیبی توپ نرفت توی دروازه. گذشت و دقیقه 120 گل خوردیم. دنیا روی سرمان خراب شد. شب آنقدر حالم خراب بود که خوابم نمی برد. اولین سیگار زندگی ام را همان شب کشیدم. هم اتاقی ام - اسمش را ننویسید - سیگاری بود. یک نخ سیگار ازش گرفتم و برای اولین بار کشیدم!

سوای خودت که حتما لطمه زیادی از بیماری ات خورده ای، فکرمی کنی به چه کسی بیشترین لطمه را زدی؟



- به خانواده ام. احساس می کنم به پدرم خیلی بدهکارم که البته یک سالی هست مرحوم شده و متاسفانه فرصتی برای جبران کردن ندارم اما مادرم و زن و بچه ام هستند و سعی می کنم این لطمه هایی را که خورده اند جبران کنم.

همین الان دلت برای چه کسی تنگ شده؟



- باز هم پدرم. البته راهش زیاد از ما دور نیست. همینجا توی بهشت زهرا است و گهگاه می روم سراغش اما دلم برای وجودش خیلی تنگ شده. علاقه خاصی به پدرم داشتم. همیشه دست ما را می گرفت و کمک حالمان بود.

آقا مهدی اگر بتوانی فیلم زندگی را برگردانی عقب، تا کجا برمی گردانی؟ تا قبل از اعتیاد؟ دوران اوج فوتبال؟ یا حتی عقب تر؟



- نمی شود که! جوانی تنها فیلمی است که نه تکرار دارد نه المثنی.

حالا...! فرض محال که محال نیست.



- اگر می شد حتما دوران اعتیادم را از فیلم حذف می کردم. اصلا فیلم را برمی گردانم به زمانی که جوانان راه آهن بازی می کردیم با مجتبی محرمی و ایرج سائلی و ... 4 نفری سوار دوتا موتور می شدیم می رفتیم تمرین. پدرم برای من موتور نمی خرید چون از موتور می ترسید. پیاده می آمدم میدان راه آهن، مجتبی با موتور می آمد سوارم می کرد می رفتیم اکباتان سر تمرین راه آهن. 5 تا یک تومنی هم توی جیب مان پیدا نمی شد اما خوش بودیم.

اتفاقا با مجتبی که حرف می زدیم یک یادی هم از شما کرد! می گفت حبیب کاشانی به بعضی از استقلالی ها بعد از ترک اعتیاد کمک کرد در حالی که به منِ پرسپولیسی از این کمک ها نکرد! الان با این حرف می شود بین تان دعوا بیندازیم یا نه؟!



- (لبخندش نشان می دهد شوخی مان را گرفته اما این بار خیال ادامه شوخی را ندارد. تا اینجای گفتگو با متلک های جالب و شوخی های خاص خودش خیلی از رفقای قدیمی و حتی برادرش مرتضی را یک نوازشی کرده اما انگار مجتبی برایش ارج و قرب متفاوتی دارد) مجتبی لیاقتش خیلی بیش از اینها بود. باور کنید فوتبالیستی روی دست مجتبی هنوز مادر نزاییده است. اگر دلش می خواست بازی کند هیچ کس حریفش نمی شد. هیچ کس در کل دنیا حریفش نمی شد اما خودش نمی خواست. تنبل بود. مجتبی در فوتبال ایران خیلی خاطرخواه داشت.

راموس خورد به من کمونه کرد!

 

یک مشت خاطره



یکی از بخش های تکراری در گفتگو با فوتبالیست های بازنشسته خاطرات تمام نشدنی آنها از دوران قهرمانی است. جالب اینکه عظمت بعضی از این خاطرات به مرور زمان بیشتر و بیشتر می شود و خیلی از آنها در طول سال ها تغییر شکل هم می دهند. خاطراتی که به نقل از مهدی فنونی زاده می خوانید، شاید بارها و بارها در مصاحبه های او تکرار شده باشند اما همان تغییر و تحولات ادواری باعث می شوند خاطره ها هنوز هم تر و تازه به نظر برسند. مثلا همین روایت مصدوم کردن راموس که در ورژن های قبلی روند کاملا متفاوتی داشت!

 

بنشین روی توپ تبریز پیاده شو!



دو سه تا صحنه توی فوتبال دیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم. یکی اش شوت خودم بود! در بازی اردویی تیم ملی از دایره وسط زمین شوت زدم دروازه عابدزاده باز شد. ضربه ام آنقدر شدت داشت که هیچ کس توپ را ندید. همانجا علی پروین به کریم باقری گفت: «اگر بلیت هواپیما برای تبریز گیرت نیامد بیا بنشین روی توپ، مهدی شوت می زند تبریز پیاده شو!»

یک بار هم در ورزشگاه شهید شیرودی بازی می کردیم، پشت دروازه ها پیست دوومیدانی بود و بعدش نرده های سبز رنگ کنار زمین. کریم باوی یک ضربه سر زد توپ رفت خورد به نرده ها و دوباره برگشت توی چمن! فاصله نرده ها از زمین چمن خیلی زیاد بود. قبلش قرار گذاشته بودیم شوت چه کسی آنقدر قدرت دارد که بخورد به نرده های آخر زمین و دوباره برگردد. هیچ کس با شوت نتوانست اما کریم با ضربه سر زد!

روزی دو پاکت سیگار می کشید



سال 1993 دردوحه، یکی از حساس ترین بازی های ایران در مقدماتی جام جهانی جلوی ژاپن بود و همه فکر و ذکر ما این بود که ستاره خط هافبک آنها یعنی راموس برزیلی الاصل را چطور مهار کنیم. به حمید استیلی که بازیکن مقابل او بود گفتم «حمید، همون دقیقه اول بزن ناکارش کن! داور که دقیقه اول کارت قرکمز نمی ده، یک اخطار می گیری در عوض تا آخر بازی راحتی!» حمید دقیقه یک راموس را زد اما اشتباه زد و مچ پای خودش مصدوم شد! دقیقه 2 تعویض کردیم و جای او بهزاد داداش زاده گرفت. نیمه دومدیدم بهزاد اینقدر دنبال راموس دویده که چشم هاش از حدقه زده بیرون. راموس روزی دو پاکت سیگار می کشید. توی هتل دائما با سیگار می دیدم اش! اما خیلی می دوید. دقیقه 60 رفتم پشت سر بهزاد و تا راموس اومد گفتم: «بهزاد ولش کن!» خلاصه بهزاد رهاش کرد و راموس در برخورد با من مصدم شد. وقتی رفته بود بیمارستان گفته بودند این با شورت ورزشی توی خیابون چکار می کرده؟! فکر کرده بودند ماشین بهش زده!

ساعت 3 صبح به زور مرا بردند



سال 70، یکی دو سالی بود استقلال بازی می کردم. ماه رمضان بود. یک شب ساعت سه، پا شده بودم برای سحری. داشتم وضوع می گرفتم که زنگ خانه را زدند. حاج جلال نصیری بود، رفیق علی آقا پروین. مداح بود حاج جلال. گفت: «با علی آقا احیاء بودیم، دستور داده تو رو ببرم خونه اش» گفتم: «الان که نصفه شبه، بذار فردا صبح» گفت نه. با تی شرت و دمپایی آمده بودم دم در با همان لباس، دست و پایم را گرفت و به زور برد! خانه پروین آن وقت ها آصف بود. محمد 4 سالش بود و نشسته بود روی پای علی آقا. گفت: «من به عمرم دنبال هیچ بازیکنی نفرستاده بودم. حتی دنبال ناصر و فرشاد. پس برو به خودت افتخار کن که فرستادم دنبالت. می خوای بیای پیش ما. بیا پرسپولیس. حرف هم نباشه!» گفتم: «چشم علی آقا. من یه عمری آرزوم بوده شما رو از نزدیک ببینم. حالا چه حرفی دارم بزنم؟» فرداش رفتم باشگاه گفتم می خوام برم. شاهرخ گفت من این تجربه را دارم، بروی بدبخت می شوی. استقلال هم به هیچ قیمتی اجازه نداد، وگرنه من هم یاغی شده بودم.

داداش ام مرتضی



من از بچگی طرفدار علی پروین بودم، مرتضی طرفدار استقلال بود.حتی به خاطر طرفداری از استقلال سال 56 یک باتوم هم خورده بود اما سرنوشت مان برعکس شد. او رفت پرسپولیس و من رفتم استقلال. توی همان دو سه روزی که حرف رفتنم به پرسپولیس سر زبان ها افتاد، مرتضی حسابی ترسیده بود، بیچاره فکر می کرد اگر بروم پرسپولیس جای او را می گیرم.

انگار نمی فهمیدکه من هافبک دفاعی ام و اصلا هم پست او نیستم! یک بار توی دربی به داد مرتضی رسیدم وگرنه محروم می شد. سال 70 مسابقه ای که ما یک - هیچ بردیم با کله زد توی صورت عباس سرخاب خونین و مالین اش کرد. قبل از اینکه داور صحنه را ببیند دست کردم کمی از خون های عباس را مالیدم توی صورت مرتضی! داور فکر کرد دو نفری زد و خورد کرده اند، فقط یک اخطار داد! مرتضی برادر خوبی است، فقط دوتا ایراد دارد، یکی اینکه عشق دوربین است، یکی هم اینکه زیاد حرف می زند! هزار تومان باید بدهی که حرف بزند، 10 هزار تومان بدهی تا ساکت شود. قبلا وقتی دو نفری دعوت می شدیم به یک برنامه می رفتم، اما دیگر نمی روم. مهلت نمی دهد من حرف بزنم!




مطالب مرتبط
.